در غروب انتظارش خسته ام

دل به اميّد نگاهش بسته ام

با عبور لحظه ها گًل مي كنم

عهد مي خوانم ،توسل مي كنم

جمعه را با اشك آذين مي كنم

غرق عطر آل ياسين مي كنم

مي گذارم سر به اشك و زمزمه

زير پاي سبز پوش فاطمه

جمعه بود امروز ،روز آه من

هر چه كردم در نيامد ماه من

باز هم جمعه اي  ديگر گذشت

روز موعود دل و دلبر گذشت

باز هم چشمم به راهش شد سپيد

 باز بيچاره دلم در خون تپيد

 آقا جان پس كي مي آيي