ساعت حدود 11 صبح بود كه به مدينه رسيديم  كليد اتاقمان در هتل توزيع شد و هر كس به اتاقش رفت اتاق ما در طبقه 11 هتل طيبه السكني قرارداشت اولش از اين بابت خوشحال نبودم ولي وقتي وارد اتاق شدم ناخودآگاه به طرف پنجره رفتم پرده را كنار زدم ....

واي خداي من...

اتاق ما درست روبروي گنبد خضرا  قرار داشت .

السلام عليك يا رسول ا... السلام عليك ....

هيچ اتاق ديگري در كاروان ما اين موقعيّت را نداشت ... چه سعادتي  نصيب ما شده بود ...

با چشمام چرخي به اطراف زدم اما يهو....

اين قلبم بود كه داشت از تپش مي ايستاد .انگار چيزي مثل آوار روي سرم خراب شد به خود ناليدم . آسمان هم از ناله خشك و سرد من به ناله درآمد غريد وغريد و اشكش جاري شد حالا آسمان هم  مي باريد ...

قطرات اشك از چشمانم سرازير شد و روي گونه هايم نشست  خدايا چه خبر شده بود .چرا من اينقدر بي قرار شده بودم .

هم چشمم مي گريست و هم آسمان  . نيم ساعتي طول كشيد تا به خود آمدم آه ...

از پنجره كه بيرون را نگاه كردم يك طرف مانند خورشيد مي درخشيد و يك طرف قبرستاني خاكي با ديوارهاي سربه فلك كشيدهقرار داشت  .بي چراغ وبي زائر  ،گيج شده بودم خدايا اينكه قبر آقايم رسول ا... است و آن يكي هم كه نورچشمانم در آنجا دفن شده اند ...(ائمه بقيع)

يادم افتاد كه راستي مزار مادر پهلو شكسته ام  كجاست ....

ناگهان بر خود لرزيدم دوباره بارش چشمانم شدت گرفت ديگر هيچ چيز نفهميدم همانجا نشستم و زير لب زمزمه كردم

يا فاطمه من عقده دل وا نكردم

گشتم ولي قبر تو را پيدا نكردم

...

اين بار مادرم هم به گريه افتاد حالا ديگر دو نفر شده بوديم  و در آن غربت در گوشه هتل  من نوحه مي خواندم  و مادرم گريه مي كرد . ...

خاطره اي از  مدير وبلاگ