مولاي من!اي تمام خوبيها

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند؟

تا من نيز در بي قراري، ياري اش دهم .

كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك ريزد؟

نا من نيز با او هم نوا شوم.

مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .

و مي دانيم پيراهن يوسف، يادگار ابراهيم ، نزد توست.

كي پيراهن را به ما مي رساني

و كاش نسيمي از كوي تو ،

بوي پيراهن را به مشام جان ما برساند.

و اي كاش پيكي، پيراهن تو را به ارمغان بياورد.

تا نور ديدگانمان گردد.

اي كاش پيش از مردن،يك بار تو را به يك نگاه  ببينم .

درازاي دوران غيبت،فروغ از چشمانمان برده است.

كي مي شود شب و روز تو را ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد؟

مهربان ! با من بگو تا كدامين بهار بايد جمعه شماري كنم ؟

اي مرد جمعه حضور ، بيا كه جمعه ها بيش از اين طاقت تنهايي ندارند.