دلنوشته اي در فراق آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف)
مولاي من!اي تمام خوبيها
كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكيبايي كند؟
تا من نيز در بي قراري، ياري اش دهم .
كجاست آن چشم گرياني كه از دوري تو اشك ريزد؟
نا من نيز با او هم نوا شوم.
مولاي من ! ديدگانمان از فراق تو بي فروغ گشته اند .
و مي دانيم پيراهن يوسف، يادگار ابراهيم ، نزد توست.
كي پيراهن را به ما مي رساني
و كاش نسيمي از كوي تو ،
بوي پيراهن را به مشام جان ما برساند.
و اي كاش پيكي، پيراهن تو را به ارمغان بياورد.
تا نور ديدگانمان گردد.
اي كاش پيش از مردن،يك بار تو را به يك نگاه ببينم .
درازاي دوران غيبت،فروغ از چشمانمان برده است.
كي مي شود شب و روز تو را ببينيم و چشمانمان به ديدار تو روشن گردد؟
مهربان ! با من بگو تا كدامين بهار بايد جمعه شماري كنم ؟
اي مرد جمعه حضور ، بيا كه جمعه ها بيش از اين طاقت تنهايي ندارند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:28 توسط با بصيرت
|
خدايا فقط ميگم صاحب ما رو برسان /آمين